تبليغاتX
...و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

خدا,یار همیشگیه ما

با خودم فکرمی کردم تحقق رویاهایم غیرممکن است، اما خدا گفت:

«هرچیزی ممکن است»

گم شده بودم، گیج بودم، فکرمی کردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد، اما خدا گفت:

«من هدایتت خواهم کرد»

خود را باختم، فکرمی کردم نمی توانم، ازعهده اش برنمی آیم، اما خدا گفت:

« تو ازعهده ی هر کاری برمی ائی»

غمگین بودم، احساس کردم زيرکوهی از ناامیدی گیرافتادم، اما خدا گفت:

« غمهایت را روی شانه های من بریز»

فکر کردم نمی توانم، من انقدر باهوش نیستم، اما خدا گفت:

« من به توخرد لازم را می دهم»

بار گناهانم رنجم می داد، برای کارهای بدی که کرده بودم از خود عصبانی بودم، اما خدا گفت:

«من تو را می بخشم»

از خودم بدم می امد، فکرمی کردم هیچ کس مرا دوست ندارد، اما خدا گفت:

«من به تو عشق می ورزم »

گریه می کردم، زیرا تنها بودم، اما خدا گفت:

« من همیشه با تو هستم »

 

+ شنبه 26 اردیبهشت1388 از صندوقچه اسرار ماجده |
داغ کن - کلوب دات کام