داستان عشق
روزی خبررسید که قراراست تمام جزیره به زیر آب برود. پس تمام اهل جزيره قایقهای خود را مرمت کردند تا راهی شوند. اما عشق راضی به ترک جزیره نشد! چرا که او
عاشق جزیره بود!
آن لحظه فرار رسید و تمام جزیره به زیرآب رفت! عشق ازغرور که با کرجی زیبا عازم مکانی امن بود کمک خواست و گفت: غرور ممکن است مرا با خود ببری؟
غرورگفت: نه تمام بدنت خیس وکثيف شده است وقایقم را کثیف می کنی!
غم در نزدیکي عشق بود؛عشق به او گفت:غم، آيا تو مرا با خود می بری؟
غم با صدایی حزن آلود گفت: آه عشق من خیلی غمگینم واحتیاج دارم تا تنها باشم!
پس اینبارعشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت: آیا می توانم با توهمسفر شوم؟
ثروت گفت: قایق من پراز طلا وجواهراست وديگر جایی برای تو نیست!
عشق اینبار از شادی کمک خواست. اما شادی آنقدر غرق در شادی و نشاط بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید.
ناگهان صدایی مسن و خسته گفت: بیا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!
عشق از خوشحالی فراوان خود را به داخل قایق انداخت. عشق آنقدر خوشحال بود که یادش رفت حتی نام یاریگرش را بپرسد!
آنها به خشکي رسیدند و پیره مرد به راه خود رفت! وتازه عشق فهمید که حتی نام آن پيرمردرا هم نمی داند.
از پیره دیگری پرسید: آیا تو اورا می شناسی؟
او گفت:آری؛ او زمان است!
عشق با تعجب گفت: زمان؟!
پیرمرد گفت: آری زمان؛ چراکه تنها او قادر به درک عظمت عشق است.

