خدا,یار همیشگیه ما
«هرچیزی ممکن است»
گم شده بودم، گیج بودم، فکرمی کردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد، اما خدا گفت:
«من هدایتت خواهم کرد»
خود را باختم، فکرمی کردم نمی توانم، ازعهده اش برنمی آیم، اما خدا گفت:
« تو ازعهده ی هر کاری برمی ائی»
غمگین بودم، احساس کردم زيرکوهی از ناامیدی گیرافتادم، اما خدا گفت:
« غمهایت را روی شانه های من بریز»
فکر کردم نمی توانم، من انقدر باهوش نیستم، اما خدا گفت:
« من به توخرد لازم را می دهم»
بار گناهانم رنجم می داد، برای کارهای بدی که کرده بودم از خود عصبانی بودم، اما خدا گفت:
«من تو را می بخشم»
از خودم بدم می امد، فکرمی کردم هیچ کس مرا دوست ندارد، اما خدا گفت:
«من به تو عشق می ورزم »
گریه می کردم، زیرا تنها بودم، اما خدا گفت:
« من همیشه با تو هستم »
داستان عشق
روزی خبررسید که قراراست تمام جزیره به زیر آب برود. پس تمام اهل جزيره قایقهای خود را مرمت کردند تا راهی شوند. اما عشق راضی به ترک جزیره نشد! چرا که او
عاشق جزیره بود!
آن لحظه فرار رسید و تمام جزیره به زیرآب رفت! عشق ازغرور که با کرجی زیبا عازم مکانی امن بود کمک خواست و گفت: غرور ممکن است مرا با خود ببری؟
غرورگفت: نه تمام بدنت خیس وکثيف شده است وقایقم را کثیف می کنی!
غم در نزدیکي عشق بود؛عشق به او گفت:غم، آيا تو مرا با خود می بری؟
غم با صدایی حزن آلود گفت: آه عشق من خیلی غمگینم واحتیاج دارم تا تنها باشم!
پس اینبارعشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت: آیا می توانم با توهمسفر شوم؟
ثروت گفت: قایق من پراز طلا وجواهراست وديگر جایی برای تو نیست!
عشق اینبار از شادی کمک خواست. اما شادی آنقدر غرق در شادی و نشاط بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید.
ناگهان صدایی مسن و خسته گفت: بیا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!
عشق از خوشحالی فراوان خود را به داخل قایق انداخت. عشق آنقدر خوشحال بود که یادش رفت حتی نام یاریگرش را بپرسد!
آنها به خشکي رسیدند و پیره مرد به راه خود رفت! وتازه عشق فهمید که حتی نام آن پيرمردرا هم نمی داند.
از پیره دیگری پرسید: آیا تو اورا می شناسی؟
او گفت:آری؛ او زمان است!
عشق با تعجب گفت: زمان؟!
پیرمرد گفت: آری زمان؛ چراکه تنها او قادر به درک عظمت عشق است.
چرا زنان گریه می کنند؟
مادرش گفت: چون من یک زن هستم.
پسر بچه گفت: من نمی فهمم.
مادر گفت: تو هیچگاه نخواهی فهميد!
بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید: چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟
پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای هیچ چیز گریه می کنند!
پسرکوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمیدانست که چرا زنها بی دلیل گریه می کنند.
بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند.
او از خدا پرسید: چرا زنان به آسانی گریه می کنند؟
خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم می خواستم موجود بخصوصی باشد بنابراین شانه های او را آنقدر قوی آفريدم تا بارهمه دنیا را به دوش بکشد. وهمچنین شانه هایش
آنقدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد. من به او توانایی دادم که درجایی که همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از
خانواده اش را دادم حتی زمانی که پيرشده است بدون این که شکایتی بکند. به او عشقی داده ام که درهر شرایطی بچه هایش راعاشقانه دوست داشته باشد،حتی اگرآنها به او
آسیبی برسانند. به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد واز تقصیرات او بگذرد وهمیشه تلاش کند تا جایی درقلب شوهرش داشته باشد. به او این شعور را دادم
که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش می کند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را
حل کرده و با وفاداری کامل درکنار شوهرش باقی بماند. و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به
آنها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد. خدا گفت: می بینی پسرم. زیبایی یک زن در لباسهایی که می پوشد نیست، درظاهر او
نیست و درشیوه موهایش نیست، بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است. زيرا؛ چشمهای او دریچه روح اوست. و در قلب او جایی است که عشق او به دیگران درآن
قرار دارد.
از خود گذشتگی عشق به همراه دارد
موسی مندلسون، پدربزرگ آهنگساز شهیرآلمانی، انسانی زشت وعجیب الخلقه بود. قدی بسیاركوتاه و قوزی بد شكل برپشت داشت.
موسی روزی درهامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیاردوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهروهیكل ِاز شكل افتاده او منزجر بود.
زمانی كه قرارشد موسی به شهرخود بازگردد، آخرین شجاعتش رابه كارگرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند.
دختر حقیقتاً اززيبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد.
موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید:
-آیا می دانید كه عقد و ازدواج انسانها درآسمان بسته می شود؟
دختردرحالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت:
-بله، شما چه عقیده ای دارید؟
-من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دخترازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام رابه من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت:
«همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا وهمان موقع من از ته دل فریاد برآوردم وگفتم:
.اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به اوعطا كن
فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصورچنین واقعه ای برخود لرزید.
او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.
این است زندگی
ماجرای گروه 99
5 داستان کوتاه و زیبا
مثل هميشه براي مشتري قيافه گرفت، با هزار توپ و تشر و بهانه بيرونش كرد. عصري كه براي خواستگاري رفت ديد پدر طرف مشتري صبحش بوده!
شماره دو
خيلي عجله داشت، سوار تاكسي شد، راننده شروع كرد از ادارهاي كه مسافر در آن كار ميكرد بد گفتن، هيچ نگفت، همه پياده شدند، برف ميآمد و ديرش شده بود، ميخواست دربست بره اداره، ولي روش نشد!
شماره سه
رسيد به ادارهاي كه هميشه معطلش ميكردند، توي راهرو يك مشتري قديمي را ديد، شروع كرد به نقد؛ مشتري قديمي گفت كارت را بده به من و نگاه كن كه در اينجا كار ارباب رجوعِ خوش رو چقدر زود راه ميافتد. ظرف چند دقيقه كارها انجام شد. خدا حافظي كه كردند كارمندها جلويش را گرفتند و گفتند: تو را به خدا سفارش ما را به رئيس بكن!
شماره چهار
يك هفته غيب شد، درب را كه باز كرد خانم بستش به توپ سرزنش، با لبخند رفت خوابيد، تلفن زنگ زد، مادر خانم گفت شوهرت كليهاش را داد به برادرت، ازش خوب پرستاري كن!.
شماره پنج
روز پدر همه هديه ميگرفتند، پيش خودش گفت، خرجي كه ندادم، هديه هم نميگيرم، شب هدية گراني گرفت، ولي ديگه گردنبند زنش را نديد.
شماره شش
دور ميدان انقلاب دختر مرتبي كه جوراب ميفروخت را ديد، پير زن مشكوك شد، همة جورابهايش را خريد، دنبالش كرد، رسيد به خوابگاه دانشجويي. دلش سوخت، درب خوابگاه آگهي كرد به يك فروشندة نيم وقت خانم نيازمنديم و... ، فردا صبح صدتا دختر مرتب مراجعه كردند.
سنجش عملکرد خود
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
مراقب باش!!!
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.
زیباترین چیز در دنیا
فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. فرشته روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود. پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد. در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است.
کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد ودوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
مرد شرور به کلبه کوچکی که وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد ،مرد از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد ، زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباندوصدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید. چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟ چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد. فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.
خداوند فرمود:این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.
بدست گرفتن سرنوشت خود در سه سوت...!!!
وقتی که خسته و خوابآلود سرش روی انبوه کاغذهای روی میزش افتاد، جوانک سراغش آمد. دست راست جوانک در جیب کتش بود. انگار چیزی را پنهان داشت.
نویسنده نشناختش. تا آنوقت ندیدهبودش.
- بله بفرمایید!
جوانک لاغر کمی این پا و آن پا کرد:
- آقا! از شما خواهشی داشتم!
- بفرمایید! شما؟
جوانک، انگار سرزنشآمیز، نگاهش کرد:
- آقا مگر شما من را به جا نمیآورید؟
نویسنده پرسید:
- باید به جا بیاورم؟
- خوب... من یکی از شخصیتهای همین داستانی هستم که دارید مینویسید!
نویسنده با بیحوصلهگی فکر کرد: آه! باز هم این بازیهای لوس پسامدرن! گفت:
- ولی... من شما را نمیشناسم!
- خوب... شما به جزییات داستانهایتان توجه ندارید. همیشه کلّیها و اصلیها را میبینید.
- یعنی شما یکی از جزییات داستان من هستید؟
- تا به حال بله. جزییاتی که شما هیچوقت نمیتوانید ببینید.
نویسنده با حیرت داشت نگاهش میکرد و فکر میکرد که این جوانک پررو واقعاً چه چیزی در جیبش پنهان کردهاست. نکند یک تپانچه باشد؟ جوانک گفت:
- امشب نوشتید که دختری دارد از بیمارستان بیرون میآید و میخواهد خودش را زیر ماشین بیندازد!
نویسنده خندید:
- خوب! درسته! اما من خوابم برد و دخترک هنوز از بیمارستان بیرون نیامدهاست.
- در واقع نوشتهاید که دقیقاً دم ِ در بیمارستان ایستادهاست.
- بله! دقیقاً آنجاست!
جوانک جلوتر آمد:
- آقا! خواهش میکنم این کار را نکنید! دختر را زیر ماشین نیندازید!
- اما دوست من! شما چه نقشی در داستان من دارید؟
- من... دربان بیمارستان هستم!
و سرش را پایین انداخت. سرخ شدهبود. نویسنده فکر کرد لابد از شغلش خجالت میکشد.
- خوب!
- من تا به حال نقشی در داستان نداشتهام. اما... حالا... حالا میخواهم از اتاقک نگهبانی بیرون بیایم و جلوی خودکشی دختر را بگیرم! آقا خواهش میکنم بنویسید که آن دختر من را میبیند و عاشقم میشود!
نویسنده قاهقاه خندید:
- اما عزیزم! من که نمیتوانم خلاف واقعیت بنویسم!
- کدام واقعیت آقا! واقعیت مخلوق شماست!
- بله مخلوق من است. اما من هم جزیی از این واقعیتم!
جوانک مکث کرد. داشت زور میزد که حرفش را بزند:
- یعنی... اگر شما همین حالا بمیرید، آن واقعیت که در داستانتان باید اتفاق بیفتد، آیا... آیا باز هم اتفاق میافتد؟
نویسنده گفت:
- خوب ظاهراً نه! ظاهراً اتفاق نمیافتد.
و فکر کرد: حتماً میخواهد من را بکشد. جوانک ابله پرسید:
- یعنی او دیگر خودش را زیر ماشین نمیاندازد؟
نویسنده باز هم به خنده افتاد:
- نه خودش را زیر ماشین نمیاندازد، اما چون او یک واقعیت است، همانطور ایستاده، و همانجا که حالا هست، تا ابد... بله تا ابد خواهدماند!
جوانک هم این بار خندید. دست راستش را از جیب درآورد. بله! تپانچهای در دست داشت.
نویسنده گفت:
- و تو لابد میخواهی من را بکشی؟
جوانک در چشمهای نویسنده زل زدهبود:
- بله آقا! دستکم از مرگش جلوگیری کنم!
تپانچه را بالا برد و در پیشانی نویسنده که باز هم داشت خوابش میبرد، شلیک کرد. نویسنده بر کف اتاق افتاد.
جوانک در حالیکه داشت دستنوشتهی قصه را پاره میکرد به گریه افتاد: حالا دیگر میبایست در اتاقک نگهبانی، در حالی که سرش را به شیشهی دریچهی کوچک چسبانده، تا ابد، همانطور ایستاده بماند و تا ابد، به دختر ناشناس زیبای غمگینی خیره گردد که میخواسته از بیمارستان بیرون برود...
6 داستان کوتاه اما زیبا
مثل هميشه براي مشتري قيافه گرفت، با هزار توپ و تشر و بهانه بيرونش كرد. عصري كه براي خواستگاري رفت ديد پدر طرف مشتري صبحش بوده!
شماره دو
خيلي عجله داشت، سوار تاكسي شد، راننده شروع كرد از ادارهاي كه مسافر در آن كار ميكرد بد گفتن، هيچ نگفت، همه پياده شدند، برف ميآمد و ديرش شده بود، ميخواست دربست بره اداره، ولي روش نشد!
شماره سه
رسيد به ادارهاي كه هميشه معطلش ميكردند، توي راهرو يك مشتري قديمي را ديد، شروع كرد به نقد؛ مشتري قديمي گفت كارت را بده به من و نگاه كن كه در اينجا كار ارباب رجوعِ خوش رو چقدر زود راه ميافتد. ظرف چند دقيقه كارها انجام شد. خدا حافظي كه كردند كارمندها جلويش را گرفتند و گفتند: تو را به خدا سفارش ما را به رئيس بكن!
شماره چهار
يك هفته غيب شد، درب را كه باز كرد خانم بستش به توپ سرزنش، با لبخند رفت خوابيد، تلفن زنگ زد، مادر خانم گفت شوهرت كليهاش را داد به برادرت، ازش خوب پرستاري كن!.
شماره پنج
روز پدر همه هديه ميگرفتند، پيش خودش گفت، خرجي كه ندادم، هديه هم نميگيرم، شب هدية گراني گرفت، ولي ديگه گردنبند زنش را نديد.
شماره شش
دور ميدان انقلاب دختر مرتبي كه جوراب ميفروخت را ديد، پير زن مشكوك شد، همة جورابهايش را خريد، دنبالش كرد، رسيد به خوابگاه دانشجويي. دلش سوخت، درب خوابگاه آگهي كرد به يك فروشندة نيم وقت خانم نيازمنديم و... ، فردا صبح صدتا دختر مرتب مراجعه كردند.
تابلوی آرامش
یکی از تابلو ها منظره ای از دریاچه ای آرامبود. در آن نقاشی دریاچه مثل یک آینهبه نظر می رسید، چون کوههایی سر سبز ، سر به فلک کشیده و با ابهت اطراف دریاچه را احاطه کرده بودند. بالای دریاچه، آسمانی یکپارچه صاف . آبی به چشم می خورد که ابرهایی سفید در آن خودنمایی می کردند. هر کسی که به این نقاشی نگاه می کرد، آن را به عنوان بهترین تابلویی انتخاب می کرد که آرامش را به تصویر کشیده بود. در تابلوی دیگر نیز کوههایی به چشم می خوردند ولی صخره ای ، لخت و ناهموار بودند. در آسمان ابری و گرفته بالای کوهها، ابر هایی سیاه و باران زا به چشم می خوردند و قطرات باران و رگه های آذرخش در آن نمایان بودند. در دامنه کوه، چشمه ای جوشان نمایان بود. به همین دلیل آن تابلو اصلا آرامش را القا نمی کرد. ولی وقتی مرد ثروتمند با دقت به آن نگریست، پشت چشمه بوته ی کوچکی را دید که داخل سوراخی در یک سنگ رشد کرده بود. داخل آن بوته، پرنده ای آشیانه ساخته بود، همچنین کنار آبشار پرنده ای روی آشیانه اش در کمال آرامش نشسته بود.
فکر می کنید مرد ثروتمند کدام نقاشی را برگزید و به کدام نقاشی جایزه داد؟ بله، نقاشی دوم را انتخاب کرد. آیا می دانید چرا؟
او گفت:"آرامش به این معنا نیست که در مکانی عاری از سر و صدا، مشکل و سختی زندگی کنیم ؛ بلکه آرامش به این معناست که در بحبوحه همه اینها باشیم و قلبمان در آرامش باشد. معنای واقعی آرامش چنین است."
یادم باشه یادش باشم
یابن رسول الله در خواستی دارم:
در دعا هایتان به یاد من هم باشید .
گفت:فکر کرده ای از تو هم یادم می رود؟
- نه.
- از کجا می دانی؟
- مگر نه اینکه همیشه دعای شما شامل حال شیعیانتان هست.
خب من هم یکی از همه شیعیان.
از نگاهش تایید حرفم را خواندم. اما پرسید:
همین؟
بله آقا،چیز دیگری نمی دانم.
فرمود:هر وقت خواستی ببینی چقدر در یاد ما هستی ،ببین من چقدر در یاد تو هستم.
"نباید یادم برود،باید بیشتر یادش را در دل داشته باشم...یادم باشد یادش باشم
میوه ممنوعه
- لختی به وسعت بی نهایت در بی زمانی خویشتن درنگ كردم
آشنا بود ندای درونم
گویی از ازل با من بوده است و یاد ندارم
چه باید میگفتم؟ ....
- آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟
- تو مگر كیستی كه اینگونه خطابم كردی؟
مگر من خود خدای بی زمان نیستم...
پس این ندا از كجاست...
ولی نه .... انگار آشناست
چه حس غریبی ....
همانند آغوش گرم پدر ....
راستی من كی از خانه پدریم به در رفتم؟
- آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟
خدای من؟؟.... من كه خود خالقم ...
پس تو كیستی ای غریبه آشنا؟...
شاید میخواهی قدرت خدایی مرا به چنگ آوری؟ ...
شاید اوهام است....
اما نه ... خدایی چون من خود خالق اوهام خویشتن است
یادم آمد...
تو همانی كه میگفتی جز تو نیست.....
یادم آمد
اما اكنون جز تو، من نیز هستم
خدایی قدرتمند و مستقل
چون تو بی مكان
چون تو بی زمان
قادر
رحیم
جبار
پس تو را برای چه میخواهم؟
من خود خدای اوهام خویشم
- آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟
- نیستی
همه توان تو را من نیز دارم
اگر حتی روزی خدایم بودی
دیگر نیازی به تو ندارم....
- آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟
- ....
- آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟
- خاموش
خاموش
نكند جنگ خدایان را طلب میكنی؟...
من از ازل تا ابد در رضوان خویشتن بر اریكه قدرت خویش نشستهام و نیازی به تو ندارم
...
...
چه طعم شیرینی
از همه میوهها شیرینتر است...
و وسوسه انگیز تر ...
بی علت نبود تا میوه ممنوعه نامش نهادی
خوردم تا جاویدان شوم
انگار همیشه این میوه را خوردهام
و همیشه جاویدان بودهام
اما ....
چقدر مكان داشتن سنگین است
چقدر زمان داشتن سنگین است
خدایا !
چقدر مفهوم انتظار عجیب است... و فرصت ... و نیاز
انگار این لحظه، برایم آشناست:
لحظه جدایی از او
...
گویی همیشه منتظر فرصتی دوباره بودهام...
- ای آدم !
از ازل تا ابد رفتی و آمدی
و هیچگاه نفهمیدی كه همه چیز را من به تو بخشیدم
به جز یك چیز كه یافتنش شرح وظیفه تو بود :
بی تضادی ....
این نوبت تو بود كه فریاد كنی با من در تضاد نیستی
اما تو با من در تضاد بودی
و حال كه از میوه ممنوعه خوردی
باید شروع كنی
ای فرزند گمشده من
این بار بی تضاد بیا
در خانه پدر به روی تو همیشه باز است
سروش عازمی خواه
دیگران را كوچك نشماریم
شب بعد ناخدا از او پرسید: در مورد علم هواشناسی چیزی میدانی؟
پیرمرد: نه
ناخدا: پس تو نیمی از عمر خود را از دست دادهای.
پیرمرد ناراحت شد و دوباره با همان افكار به اتاق برای خواب رفت.
شب بعد باز ناخدا پرسید: آیا در مورد علم دریا شناسی چیزی میدانی؟
پیرمرد: نه
ناخدا: پس تو سه چهارم عمر خود را از دست دادهای.
پیرمرد آن شب را نیز ناراحت به اتاق خود برگشت. ولی صبح زود به سراغ كابین ناخدا رفت و از او پرسید: در مورد علم شناشناسی چیزی میدانی؟
ناخدا: نه! شناشناسی؟
پیرمرد: بله. پس تو تمام عمر خود را از دست دادهای، چون كشتی به یك صخره برخورد كرده و در حال غرق شدن است. خداحافظ.
اكثر اوقات ما انسانها همانند ناخدا هستیم و مردم اطرافمان را آن پیرمرد میپنداریم. به تحصیلات، شغل، مقام، دانستهها و تجربیات خود میبالیم و فكر میكنیم دیگر به مشكلی بر نخواهیم خورد. در حالی كه روزی ممكن است قایق ما هم به صخره برخورد كند و فقط علم شناشناسی به دادمان برسد.
زیباترین چیز در دنیا
فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.
پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش
را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.
در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.
وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد ودوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.
زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباندوصدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد.آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟
چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.
فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.
خداوند فرمود:
این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.
دوست
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».
یه روز دیگه بهم گفت: «میخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام ».
یه روز دیگه گفت: «میخوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه. بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه میدونی؟ من اینجاخیلی تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم.فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام».
یه روز تو نامهش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم : «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنها».
یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم : «آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام».
حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه من هنوز تنهام.
عشق و ازدواج
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم .استاد گفت: عشق يعنی همين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!
فقط ببین حا لش خوبه
شاه دزد
یک روز معمولی در یک کشور خارجی:
آقای اسمیت در رشته آمار درس خوانده است و هم اکنون بازرس یک شرکت دولتی است. چون دیشب تا آخر وقت پای تلویزیون نشسته بود امروز صبح خیلی دیر از خواب پا می شود. او تلفنی از همکارش می خواهد که برای او هم کارت بزند چون می داند که به موقع به محل کارش نخواهد رسید. این جوری هم سر موقع به اداره می رسد و هم یک دلار از حقوقش کم نمی شود.
آقای اسمیت که حسابی دیرش شده بود با سرعت خانه را ترک می کند و چون دلش نمی خواهد دماغ تازه عمل کرده اش لای در اتوبوس گیر کند با تاکسی به اداره می رود.راننده تاکسی از ترس این که مبادا سهمیه بنزینش تمام شود(!) بر روی تاکسی متر یکسری اقدامات سیخ کاری انجام داده تا بتواند یک دلار و 10 سنت از آقای اسمیت کرایه بیشتری بگیرد. با یک محاسبه سر انگشتی آقای اسمیت 10سنت ضرر می کند. راننده سر مست از هنر خود است که ناگهان ماشینش خراب می شود. آقای راننده تاکسی را به تعمیرگاه می برد.
مکانیک هم نامردی به خرج نداده و از جنس دست دوم استفاده می کند. او با این کارش به آقای راننده 4 دلار ضرر می زند. آقای مکانیک حسابی طرفدار مردی و مرد سالارس است او مشغول تمیز کردن تعمیرگاه است که خانمش با او تماس می گیرد و می گوید یا شب که برگشت یک کیلو گوشت بخرد یا شب را در تعمیرگاه خود سپری کند.
آقای مکانیک به شاگردش مقداری پول می دهد و او را روانه قصابی می کند. در طول مسیر شاگرد 2 دلار از روی پول ها بر می دارد و برای خودش یک بستنی با طعم پیاز و جعفری (!) می خرد . اما از بخت بدش بستنی فروش بیش از اندازه در بستنی های خود آب استفاده کرده است به همین دلیل بستنی خودش را خیلی زود ول می کند و روی لباس شاگرد می ریزد.
شاگرد بیچاره برای این که اوستایش متوجه قضیه نشود مجبور است 3 دلار و 25 سنت خرج شستشوی لباسهایش کند.آقای شاگرد با دلی سوخته از بستنی از دست داده وارد قصابی می شود و تقاضای یک کیلو گوشت می کند.
آقای قصاب نیز نیم کیلو گوشت را با نیم کیلو گوشت الاغ مرده قاطی می کند و به شاگرد تحویل می دهد . با احتساب 2 دلاری که شاگرد از روی پول ها برداشته بود آقای مکانیک سر جمع10 دلار ضرر می کند !
آقای قصاب در حال شمردن دخل مغازه است که از طرف اداره آقای اسمیت نامه ای دریافت می کند.
آقای اسمیت هم که همیشه دستی در کارهای خیر دارد در مقابل 30 دلار مشکل آقای قصاب را حل می کند. حالا دیگر غروب شده است و آقای اسمیت از محل کار با قطار شهری به خانه برمی گردد و به این فکر می کند که امروز چه روز خوبی بود. وقتی به مقابل منزلش می رسد با کوهی از خاکستر مواجه می شود .مامور آتش نشانی به او می گوید صبح که خانه را ترک کرده یادش رفته شیرگاز را ببندد. با یک حساب سر انگشتی آقای اسمیت چند هزار دلار ضرر می کند.
این اتفاق در یک کشور خارجی(!) که خیلی بد است افتاده!
اصلا هم به بعضی رفتار های اجتماعی کشور ما ربطی ندارد. همین!
دفتر خاطرات یک دوشیزه
13 اکتبر: بالاخره بختدر خانه مرا هم کوبید! می بینم و باورم نمی شود.زیر پنجره های اتاقم جوانی قد بلند و خوش اندام و گندم گون و سیاه چشم قدم می زند. سبیلش محشر است! با امروز پنج روز است که از صبح کله سحر تا بوق سگ همانجا قدم می زند و از پنجره های خانه مانچشم بر نمی دارد. وانمود کرده ام که بی اعتنا هستم.
15 اکتبر:امروز از صبح باران می بارد اما طفلکی همان جا قدم می زند. به پاداش از خود گذشتگی اش چشمهایم را برایش خمار کردم. لبخند دل فریبی تحویلم می دهد. او کیست؟خواهرم ویرا ادعا می کند که طرف خاطر خواه او شده است و بخاطر اوست که زیر شر شر باران خیس می شود. راستی که خواهرم چه ساده است! آخر کجا دیده شده که مردی گندمگون عشق زنی گندم گون شود؟مادرمان توصیه کرد بهترین لباسهایمان را بپوشیم و پشت پنجره بنشینیم.می گفت اگر چه ممکن است آدم حقه باز و دغلی باشد اما کسی چه می داند شاید هم آدم خوبی باشد. حقه باز!...این هم شد حرف؟!...مادر جان راستی که زن بی شعوری هستی!
16 اکتبر:واریا مدعی است که من زندگی اش را سیاه کرده ام . انگار تقصیر من است که او مرا دوست می دارد نه ویارا را ! یواشکی از راه پنجره یادداشت کوتاهی به کوچه انداختم. آه که چقدر نیرنگ باز است!با تکه گچ روی آستین کتش نوشت :" نه حالا" بعد قدم زد و قدم زد و با همان گچ روی دیوار مقابل نوشت: "مخالفتی ندارم اما بماند برای بعد" و نوشته اش را فوری پاک کرد. نمی دانم علت چیست که قلبم به شدت می تپد.
17 اکتبر:واریا آرنج خود را به تخت سینه ام کوبید. دختره ی پست و حسود و نفرت انگیز!امروز او مدتی با یک پاسبان حرف زد و چندین بار به سمت پنجره های خانه مان اشاره کرد. از قرار معلوم دارد توطئه می چیند!لابد دارد پلیس را می پزد!... راستی که مرد ها ظالم و زور گو و در همان حال مکار و شگفت آور و دلفریب هستند!
18 اکتبر: برادرم سریوژا بعد از یک غیبت طولانی شب دیر وقت به خانه آمد. پیش از آنکه فرصت کند به بستر برودبه کلانتری محلمان احضارش کردند.
19 اکتبر: پست فطرت! مرتیکه نفرت انگیز! این موجود بی شرم در تمام 12 روز گذشته به کمین نشسته بود تا برادرم را که پولی سرقت کرده و متواری شده بود دستگیر کند. او امروز هم آمد و روی دیوار مقابل نوشت:"من آزاد هستم و می توانم" حیوان کثیف!... زبانم را در آوردم و به او دهن کجی کردم!
زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی
محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟ زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.خواربار فروش باورش نشد.مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود : ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است
لاک پشت
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد
رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود
سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در
آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش
پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید
به نیت نا امیدی
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن،
ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،فقط رفتن است. حتی اگر اندکی
و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از
هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ
پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید
پیرمرد و مینا
- پرتقال اعلای تامسون کیلویی هزار و پونصد تومن
این را از فروشنده شنید
-از یک کنار چند؟
-فقط دست چین!
پیر مرد دست های چروکیده اش را در جیبش می کند . فقط یک دویست تومانی دارد. امروز هم کار گیرش نیامده بود....
***
همین چند هفته پیش بود . عجب برف و یخ بندانی! دیگر یواش یواش کاپشن ها می روند توی صندوق. بهار شده. مردم توی بازار این ور آن ور می روند.خیلی شلوغ است. نمی دانم نوروز چه چیزی با خود می آورد که این قدر مردم حال و هوای چیز خریدن دارند. حتی نصب پرده و تعویض رویه مبل را هم می گذارند دم عید...
***
پنج شش نفری می شوند افتاده ان دنبال یک لاستیک کهنه دوچرخه. یکی شان از همه جلو تر است و با چوب به لاستیک می زند. خیلی عشق می کند...
***
سفرهی هفت سین را از همین حالا چیده اند. هفت سینش کامل است . فردا حول و حوش ساعت 9 سال نو می شود.پدر هم هست. اسکناس های نو چشمک می زنند. مینا هفت سال دارد. چند تا اسکناس از بابا چند تا اسکناس از مامان...
***
شب برای اهالی حلبی آباداز نیمه گذشته است. پیر مرد هنوز به خانه برنگشته. تمام کوچه های شهررادورمی زند.
کسی در خانه منتظر او نیست. همه رفته اند برای کار...
***
ساعت 9...... سال نو شد.
***
پیر مرد با یک پرتقال به خانه برگشته است. جیب هایش خالی است . پسرش نان خریده و دخترش کمی ماست . امروز برای آنها با دیروز هیچ فرقی نمی کند.
***
مینا خیلی خوشحال است . همه لباس هایش را نو خریده. از کفش گرفته تا روسری . آنها امروز کلی برنامه دارند. خیلی جاها باید بروند. پدر ماشینش را از کارواش گرفته. مینا می رود با یکی از اسکناس هایش برای خودش یک شکلات پروتئینه خارجی می خرد. مابقی پولش را هم نمی گیرد.
خوشبختي
در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد.
پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او پرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟»
جواب آنها « نه» بود، چون هيچ کس احساس خوشبختي نمي کرد.
نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کردو لبخند مي زد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:« پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟»
پيرمرد با هيجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختي هستم.»
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم.»
پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.
پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم.»
مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد!! »
صداقت
روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.»
انتخاب
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت : «من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:«شماديگرچرامي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
نجات عشق
در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرورگفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس وکثيف شده و قايق زيباي مراکثيف خواهي کرد.»
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.»
غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»
من بد نیستم
مرد آهنگری بر اثر سکته مغزی ، سمت راست بدنش فلج شده بود . و چون خانه نشین شده بود دایم گریه می کرد و هر وقت کسی احوالش را می پرسید بلافاصله بغضش می ترکید و زار زار در احوال خود می گریست . سر انجام خانواده مرد دست به دامان شیوانا شدند و از او خواستند تا مرد آهنگر را دلداری دهد و با او صحبت کند .
شیوانا به خانه مرد رفت ، کنار بسترش نشست و احولش را پرسید . طبق معمول مرد میان سال شروع به گریه کرد و شیوانا بی اعتنا به گریه مرد ، داستانی را نقل کرد آ گفت: روز یکی از فرمانهان شجاع ارتش امپراطور برای جنگ با دشمن به جبهه نبرد رفت و همان روز بر اثر اصابت شمشیر دست راستش را از دست داد . فر مانده امپراطور را به درمانگاه برند و زخمش را با آتش سوزاندند تا عفونت نکند . یک ماه بعد او از بستر بر خاست و دوباره به جبهه رفت . چند روز بعد در اثر اصابت تیری پای راستش از کار افتاد . اما تسلیم نشد و سربازانش را مجبور کرد که سوار بر گاری او را به خط مقدم جنگ ببرند و در همان خط اول نبرد با کل عملیات را راهبری کرد تا ارتش را به پیروزی رساند .
شیوانا سپس ساکت شد و دوباره رو به مرد میان سال کرد و به او گفت :" خوب دوباره از تو می پرسم حالت چطور است !؟ این بار مرد میان سال بودن این که گریه و زاری کند با لبخند سری تکان داد و گفت :" حق با شماست ! من بد نیستم ! پس خوبم ! و آنگاه به پسرش گفت که گاری را آماده کند چون می خواهد با همان وضع نیمه فلج به مغازه آهنگری اش برود...!
یک نفر بود که خیلی درویش و تنگدست بود که حتی از تنگدستی عریان بود! بر شهری گذر می کردکه مردم شهر پادشاه خود را از دست داده بودند و مطابق رسمی که داشتند باز (نام پرنده ای) می پراندند که باز سر هر کس نشست او را پادشاه می کنند! باز اتفاقاً بر سر این درویش نشست ودرویش یکشبه ره صد ساله پیمود و از درویشی به پادشاهی رسید. در آخر سال که خراج و مالیات کشورگرفته شد وزیر با عرض ادب پرسید قربان این پولها را چکار کنیم؟ پادشاه گفت همه را بدهید تنبان (منظور شلوار) بخرید. سال دوم نیز همین دستور را داد! بالاخره دستور دستور پادشاه بود و عمل کردن همین سال دیگر و سالهای دیگرتر این عمل را انجام دادند. یک روز وزیر با عرض ادب پرسید قربان اینقدر تنبون خریده ایم که اگر ده سال آزگار مردم مصرف کنند بس باشد. درویش یا همان پادشاه جدید با عصبانیت گفت :بیچاره! من اینقدر بی تنبونی کشیده ام که هنوز فکر می کنم عر یانم!!!
9درس جالب برای زندگی
درس اول: یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!
--------------------------------------------------------------------------------
درس دوم: یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه… راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!
نتیجهء اخلاقی اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی!
--------------------------------------------------------------------------------
درس سوم: بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه… همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود… تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان ۱۰۰۰ دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پیتر میده و میره… زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و به حمام برگشت… پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود… پیتر گفت: خوبه… چیزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!
نتیجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه ، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید!
--------------------------------------------------------------------------------
درس چهارم: من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی… سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی!
نتیجهء اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید
--------------------------------------------------------------------------------
درس پنجم: یه شب خانم خونه اصلا" به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه كه دیشب مجبور شده خونهء یكی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچكدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیكنن!
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه كه دیشب مجبور شده خونهء یكی از دوستهای صمیمیش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه. ۱۵ تاشون تایید میكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تای دیگه حتی میگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پیش اوناست!!
نتیجهء اخلاقی: یادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند!
--------------------------------------------------------------------------------
درس ششم: چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف كنن. بعد از یه مدت یكی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می كشونن به تعریف از فرزندانشون…
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه كار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد.
دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شركت هواپیمایی مشغول به كار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.
سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس كرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریكات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف كنی؟
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه كلوپ مخصوص كار میكنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقا" همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت!
نتیجهء اخلاقی: هیچوقت به چیزی كه كاملا" در موردش مطمئن نیستی افتخار نكن!
--------------------------------------------------------------------------------
درس هفتم:توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همهء آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمكت شروع میكنه به زنگ زدن. مردی كه نزدیك موبایل نشسته بود دكمهء اسپیكر موبایل رو فشار میده و شروع می كنه به صحبت. بقیهء آقایون هم مشغول گوش كردن به این مكالمه میشن…
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره.
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم. اینجا یه كت چرمی خوشگل دیدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره.
زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم. یكیشون خیلی قشنگ بود. قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.
مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی كن ماشین رو با تمام امكانات جانبی بخری.
زن: عالیه. اوه… یه چیز دیگه… اون خونه ای رو كه قبلا" میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی.
زن: خیلی خوبه. بعدا" می بینمت عزیزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی كه با حسرت نگاهش میكردن میندازه و میگه: كسی نمیدونه كه این موبایل مال كیه؟!
نتیجهء اخلاقی: هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین!
--------------------------------------------------------------------------------
درس هشتم: یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!
--------------------------------------------------------------------------------
درس نهم: یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دكترش برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر میكنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف كنم. من یه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نمیده. یه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور كه میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شكارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ كشته میشه و میفته روی زمین!
پیرمرد با حیرت میگه: این امكان نداره! حتما" یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دكتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا" منظور منم همین بود!
نتیجهء اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی كه مطمئن نیستی نتیجهء كار خودته ادعا نداشته نباش
ولخرجی درون تو
تنها کار مفید الان
شیوانا به همراه کا روانی در راهی می رفت.ظهر به منزل رسیدند و چون تا منزل بعدی یک روز راه کامل بود ،تصمیم گرفتند همان جا استراحت کنند.و سحرگاه روز بعدی به سمت منزل بعدی حرکت کنند.وقتی همه مستقر شدند، شیوانا سطل آبی را برداشت و به سراغ پله ها ی حجره شکسته رفت و با گلی که فراهم نموده بود مشغول ترمیم آن شد.یکی از کاروانیان مات و مبهوت به شیواناخیره شدو با تعجبی گفت :"استاد !شما با این همه علم و معرفت ،چرا وقت گرانبهای خود را به بنایی و با زسازی پله های شکسته تلف میکنید . حیف از شما نیست که استراحت نمی کنید و به این قبیل کارهای بی ارزش می پردازید!؟در ثانی کسی که به شما در عوض این کار پولی نمی دهد.پس چرا زحمت می کشید و انرژی خود را تلف می کنید ؟"شیوانا بی اعتنا به مرد معترض به کار خود ادامه داد . مرد که از بی اعتنایی شیوانا عصبانی شده یود با صدای بلند در حالی که شیوانا را مسخره می کرد،گفت "استاد بزرگ ! همان طور که کار میکنید می توانید بگویید که تفاوت یک مرد نادان و یک مرد سالک معرفت چیست !!؟ شیوانا لبخندی زد و گفت:"من در خصوص انسان نادان اطلاعات زیادی ندارم ! اما یک سالک معرفت کسی است که در هر لحظه از زندگی اش صرف نظر از پولی که به او می دهند مفید ترین کار که از او برمی آید انجام دهد.من از الان تا غروب کاری برای انجام ندارم .خسته هم نیستم .من این کار را انجام می دهم چون تنها کار مفیدی است که الان می توانم انجام دهم و همین احساس مفید یودن برای من کفایت می کند.
انعکاس
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی! پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟ پاسخ شنید: کی هستی؟ پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو! باز پاسخ شنید: ترسو! پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟ پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن.... و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی! صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی! پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا" به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد
تغییرات
سر قبر شخصی نوشته شده بود : کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است من باید کشورم را تغییر بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول
کنم . اینک من در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم
افسانه نرگس
اما اسکاروایلد داستان را چنین به پایان نمی برد. می گفت وقتی نرگس مرد، اوریادها – الهه های جنگل – به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه آب شیرین، به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.
اوریادها پرسیدند: " چرا می گریی؟"
دریاچه گفت : " برای نرگس می گریم"
اوریادها گفتند: " آه، شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی ..." و ادامه دادند: " هر چه بود، با آن که همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم، تنها تو فرصت داشتی ازنزدیک زیبایی اش راتماشا کنی"
دریاچه پرسید: "مگر نرگس زیبا بود؟"
اوریادها شگفت زده پاسخ دادند : " کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هر چه بود، هر روز درکنار تو می نشست."
دریاچه لختی ساکت ماند. سرانجام گفت: " من برای نرگس می گریم،اماهرگززیبایی اورادرنیافته بودم.
برای نرگس میگریم، چون هر بار که از فراز کناره ام به رویم خم می شد، می توانستم در اعماق دیدگانش، بازتاب زیبایی خودم را ببینم."
تخته سنگ
آموزش
چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
ضد حال یعنی این!!
دخترجواني ازمکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شدپس از دوماه، نامه اي ازنامزدمکزيکي خوددريافت مي کند.
به اين مضمون :
لوراي عزيز، متأسفانه ديگرنمي توانم به اين رابطه ازراه دورادامه بدهم وبايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من راببخش وعکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند،
به اين مضمون:
روبرت عزيز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قيافه تورا به يادنياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردون.
لنگه کفش
داداشی
وقتی سرکلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و
آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمی کرد. آخرکلاس پیش من اومد وجزوه جلسه پیش روخواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت:"متشکرم" و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمی دونم.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
روکاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم وخوردن 3 بسته چیپس،
خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد وگفت: "متشکرم " و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمی دونم.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزقبل ازجشن دانشگاه پیش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد."من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم باهم دیگه باشیم، درست مثل یه "خواهر و برادر". ما
هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سراون، کناردرخروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا واون چشمان همچون کریستالش بود.
آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد ومن این رو می دونستم،به من گفت: "متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم"، وگونه منو بوسید.می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمی دونم.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینومی دونستم، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت
من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم و گونه
منو بوسید.می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمی دونم.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم، اما قبل از اینکه ازکلیسا بره رو به من کرد و گفت "تو اومدی؟ متشکرم"می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما ... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمی دونم.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما ... من خجالتی ام ... نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره...!
ای کاش این کار رو کرده بودم ... با خودم فکر می کردم و گریه!
نتیجه ی اخلاقی:
اگه همدیگرو دوست دارید، به هم بگید، خجالت نکشید، عشق رو ازهم دریغ نکنید، خودتونو پشت القاب واسامی مخفی نکنید، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شماخجالتی تر وعاشق تر باشه.
