تبليغاتX
...و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

خدا,یار همیشگیه ما

با خودم فکرمی کردم تحقق رویاهایم غیرممکن است، اما خدا گفت:

«هرچیزی ممکن است»

گم شده بودم، گیج بودم، فکرمی کردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد، اما خدا گفت:

«من هدایتت خواهم کرد»

خود را باختم، فکرمی کردم نمی توانم، ازعهده اش برنمی آیم، اما خدا گفت:

« تو ازعهده ی هر کاری برمی ائی»

غمگین بودم، احساس کردم زيرکوهی از ناامیدی گیرافتادم، اما خدا گفت:

« غمهایت را روی شانه های من بریز»

فکر کردم نمی توانم، من انقدر باهوش نیستم، اما خدا گفت:

« من به توخرد لازم را می دهم»

بار گناهانم رنجم می داد، برای کارهای بدی که کرده بودم از خود عصبانی بودم، اما خدا گفت:

«من تو را می بخشم»

از خودم بدم می امد، فکرمی کردم هیچ کس مرا دوست ندارد، اما خدا گفت:

«من به تو عشق می ورزم »

گریه می کردم، زیرا تنها بودم، اما خدا گفت:

« من همیشه با تو هستم »

 

+ شنبه 26 اردیبهشت1388 از صندوقچه اسرار ماجده |
داغ کن - کلوب دات کام

داستان عشق

روزی روزگاری درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگي می کردند: غم، شادی، غرور، ثروت، عشق و. . .

روزی خبررسید که قراراست تمام جزیره به زیر آب برود. پس تمام اهل جزيره قایقهای خود را مرمت کردند تا راهی شوند. اما عشق راضی به ترک جزیره نشد! چرا که او

 عاشق جزیره بود!

آن لحظه فرار رسید و تمام جزیره به زیرآب رفت! عشق ازغرور که با کرجی زیبا عازم مکانی امن بود کمک خواست و گفت: غرور ممکن است مرا با خود ببری؟

غرورگفت: نه تمام بدنت خیس وکثيف شده است وقایقم را کثیف می کنی!

غم در نزدیکي عشق بود؛عشق به او گفت:غم، آيا تو مرا با خود می بری؟

غم با صدایی حزن آلود گفت: آه عشق من خیلی غمگینم واحتیاج دارم تا تنها باشم!

پس اینبارعشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت: آیا می توانم با توهمسفر شوم؟

ثروت گفت: قایق من پراز طلا وجواهراست وديگر جایی برای تو نیست!

عشق اینبار از شادی کمک خواست. اما شادی آنقدر غرق در شادی و نشاط بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید.

ناگهان صدایی مسن و خسته گفت: بیا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!

عشق از خوشحالی فراوان خود را به داخل قایق انداخت. عشق آنقدر خوشحال بود که یادش رفت حتی نام یاریگرش را بپرسد!

آنها به خشکي رسیدند و پیره مرد به راه خود رفت! وتازه عشق فهمید که حتی نام آن پيرمردرا هم نمی داند.

از پیره دیگری پرسید: آیا تو اورا می شناسی؟

او گفت:آری؛ او زمان است!

عشق با تعجب گفت: زمان؟!

پیرمرد گفت: آری زمان؛ چراکه تنها او قادر به درک عظمت عشق است.

+ شنبه 26 اردیبهشت1388 از صندوقچه اسرار ماجده |
داغ کن - کلوب دات کام

چرا زنان گریه می کنند؟

یک پسر کوچک ازمادرش پرسید، چرا گریه می کنی؟

 مادرش گفت: چون من یک زن هستم.

 پسر بچه گفت: من نمی فهمم.

 مادر گفت: تو هیچگاه نخواهی فهميد!

بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید: چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟

 پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای هیچ چیز گریه می کنند!

پسرکوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمیدانست که چرا زنها بی دلیل گریه می کنند.

بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند.

 او از خدا پرسید: چرا زنان به آسانی گریه می کنند؟

خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم می خواستم موجود بخصوصی باشد بنابراین شانه های او را آنقدر قوی آفريدم تا بارهمه دنیا را به دوش بکشد. وهمچنین شانه هایش

 آنقدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد. من به او توانایی دادم که درجایی که همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از

خانواده اش را دادم حتی زمانی که پيرشده است بدون این که شکایتی بکند. به او عشقی داده ام که درهر شرایطی بچه هایش راعاشقانه دوست داشته باشد،حتی اگرآنها به او

 آسیبی برسانند. به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد واز تقصیرات او بگذرد وهمیشه تلاش کند تا جایی درقلب شوهرش داشته باشد. به او این شعور را دادم

 که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش می کند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را

 حل کرده و با وفاداری کامل درکنار شوهرش باقی بماند. و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به

 آنها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد. خدا گفت: می بینی پسرم. زیبایی یک زن در لباسهایی که می پوشد نیست، درظاهر او

 نیست و درشیوه موهایش نیست، بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است. زيرا؛ چشمهای او دریچه روح اوست. و در قلب او جایی است که عشق او به دیگران درآن

 قرار دارد.

+ شنبه 26 اردیبهشت1388 از صندوقچه اسرار ماجده |
داغ کن - کلوب دات کام

از خود گذشتگی عشق به همراه دارد

 

موسی مندلسون، پدربزرگ آهنگساز شهیرآلمانی، انسانی زشت وعجیب الخلقه بود. قدی بسیاركوتاه و قوزی بد شكل برپشت داشت.

موسی روزی درهامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیاردوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهروهیكل ِاز شكل افتاده او منزجر بود.

 زمانی كه قرارشد موسی به شهرخود بازگردد، آخرین شجاعتش رابه كارگرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند.

 دختر حقیقتاً اززيبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد.

 موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید:

 -آیا می دانید كه عقد و ازدواج انسانها درآسمان بسته می شود؟

دختردرحالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت:

 -بله، شما چه عقیده ای دارید؟

 -من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دخترازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام رابه من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت:

 «همسر تو گوژپشت خواهد بود»

درست همان جا وهمان موقع من از ته دل فریاد برآوردم وگفتم:

.اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به اوعطا كن

فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصورچنین واقعه ای برخود لرزید.

او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.

 

+ شنبه 26 اردیبهشت1388 از صندوقچه اسرار ماجده |
داغ کن - کلوب دات کام

دلیل با تو بودن

هر کسی دوتاست.

و خدا یکی بود.

و یکی چگونه می توانست باشد؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.

و خدا کسی که احساسش کند، نداشت.

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند.

خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد.

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد.

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند.

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور.

اما کسی نداشت...

و خدا آفریدگار بود.

و چگونه می توانست نیافریند.

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید...

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.

و با نبودن چگونه توانستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود.

و عدم گوش نداشت.

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.

و حرفهایی است برای نگفتن...

حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند.

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد...

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت.

درونش از آنها سرشار بود.

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم.

جز خدا هیچ نبود.

در نبودن، نتوانستن بود.

با نبودن نتوان بودن.

و خدا تنها بود.

هر کسی گمشده ای دارد.

و خدا گمشده ای داشت...

علی شریعتی
+ شنبه 26 اردیبهشت1388 از صندوقچه اسرار ماجده |
داغ کن - کلوب دات کام