بدست گرفتن سرنوشت خود در سه سوت...!!!
وقتی که خسته و خوابآلود سرش روی انبوه کاغذهای روی میزش افتاد، جوانک سراغش آمد. دست راست جوانک در جیب کتش بود. انگار چیزی را پنهان داشت.
نویسنده نشناختش. تا آنوقت ندیدهبودش.
- بله بفرمایید!
جوانک لاغر کمی این پا و آن پا کرد:
- آقا! از شما خواهشی داشتم!
- بفرمایید! شما؟
جوانک، انگار سرزنشآمیز، نگاهش کرد:
- آقا مگر شما من را به جا نمیآورید؟
نویسنده پرسید:
- باید به جا بیاورم؟
- خوب... من یکی از شخصیتهای همین داستانی هستم که دارید مینویسید!
نویسنده با بیحوصلهگی فکر کرد: آه! باز هم این بازیهای لوس پسامدرن! گفت:
- ولی... من شما را نمیشناسم!
- خوب... شما به جزییات داستانهایتان توجه ندارید. همیشه کلّیها و اصلیها را میبینید.
- یعنی شما یکی از جزییات داستان من هستید؟
- تا به حال بله. جزییاتی که شما هیچوقت نمیتوانید ببینید.
نویسنده با حیرت داشت نگاهش میکرد و فکر میکرد که این جوانک پررو واقعاً چه چیزی در جیبش پنهان کردهاست. نکند یک تپانچه باشد؟ جوانک گفت:
- امشب نوشتید که دختری دارد از بیمارستان بیرون میآید و میخواهد خودش را زیر ماشین بیندازد!
نویسنده خندید:
- خوب! درسته! اما من خوابم برد و دخترک هنوز از بیمارستان بیرون نیامدهاست.
- در واقع نوشتهاید که دقیقاً دم ِ در بیمارستان ایستادهاست.
- بله! دقیقاً آنجاست!
جوانک جلوتر آمد:
- آقا! خواهش میکنم این کار را نکنید! دختر را زیر ماشین نیندازید!
- اما دوست من! شما چه نقشی در داستان من دارید؟
- من... دربان بیمارستان هستم!
و سرش را پایین انداخت. سرخ شدهبود. نویسنده فکر کرد لابد از شغلش خجالت میکشد.
- خوب!
- من تا به حال نقشی در داستان نداشتهام. اما... حالا... حالا میخواهم از اتاقک نگهبانی بیرون بیایم و جلوی خودکشی دختر را بگیرم! آقا خواهش میکنم بنویسید که آن دختر من را میبیند و عاشقم میشود!
نویسنده قاهقاه خندید:
- اما عزیزم! من که نمیتوانم خلاف واقعیت بنویسم!
- کدام واقعیت آقا! واقعیت مخلوق شماست!
- بله مخلوق من است. اما من هم جزیی از این واقعیتم!
جوانک مکث کرد. داشت زور میزد که حرفش را بزند:
- یعنی... اگر شما همین حالا بمیرید، آن واقعیت که در داستانتان باید اتفاق بیفتد، آیا... آیا باز هم اتفاق میافتد؟
نویسنده گفت:
- خوب ظاهراً نه! ظاهراً اتفاق نمیافتد.
و فکر کرد: حتماً میخواهد من را بکشد. جوانک ابله پرسید:
- یعنی او دیگر خودش را زیر ماشین نمیاندازد؟
نویسنده باز هم به خنده افتاد:
- نه خودش را زیر ماشین نمیاندازد، اما چون او یک واقعیت است، همانطور ایستاده، و همانجا که حالا هست، تا ابد... بله تا ابد خواهدماند!
جوانک هم این بار خندید. دست راستش را از جیب درآورد. بله! تپانچهای در دست داشت.
نویسنده گفت:
- و تو لابد میخواهی من را بکشی؟
جوانک در چشمهای نویسنده زل زدهبود:
- بله آقا! دستکم از مرگش جلوگیری کنم!
تپانچه را بالا برد و در پیشانی نویسنده که باز هم داشت خوابش میبرد، شلیک کرد. نویسنده بر کف اتاق افتاد.
جوانک در حالیکه داشت دستنوشتهی قصه را پاره میکرد به گریه افتاد: حالا دیگر میبایست در اتاقک نگهبانی، در حالی که سرش را به شیشهی دریچهی کوچک چسبانده، تا ابد، همانطور ایستاده بماند و تا ابد، به دختر ناشناس زیبای غمگینی خیره گردد که میخواسته از بیمارستان بیرون برود...
6 داستان کوتاه اما زیبا
مثل هميشه براي مشتري قيافه گرفت، با هزار توپ و تشر و بهانه بيرونش كرد. عصري كه براي خواستگاري رفت ديد پدر طرف مشتري صبحش بوده!
شماره دو
خيلي عجله داشت، سوار تاكسي شد، راننده شروع كرد از ادارهاي كه مسافر در آن كار ميكرد بد گفتن، هيچ نگفت، همه پياده شدند، برف ميآمد و ديرش شده بود، ميخواست دربست بره اداره، ولي روش نشد!
شماره سه
رسيد به ادارهاي كه هميشه معطلش ميكردند، توي راهرو يك مشتري قديمي را ديد، شروع كرد به نقد؛ مشتري قديمي گفت كارت را بده به من و نگاه كن كه در اينجا كار ارباب رجوعِ خوش رو چقدر زود راه ميافتد. ظرف چند دقيقه كارها انجام شد. خدا حافظي كه كردند كارمندها جلويش را گرفتند و گفتند: تو را به خدا سفارش ما را به رئيس بكن!
شماره چهار
يك هفته غيب شد، درب را كه باز كرد خانم بستش به توپ سرزنش، با لبخند رفت خوابيد، تلفن زنگ زد، مادر خانم گفت شوهرت كليهاش را داد به برادرت، ازش خوب پرستاري كن!.
شماره پنج
روز پدر همه هديه ميگرفتند، پيش خودش گفت، خرجي كه ندادم، هديه هم نميگيرم، شب هدية گراني گرفت، ولي ديگه گردنبند زنش را نديد.
شماره شش
دور ميدان انقلاب دختر مرتبي كه جوراب ميفروخت را ديد، پير زن مشكوك شد، همة جورابهايش را خريد، دنبالش كرد، رسيد به خوابگاه دانشجويي. دلش سوخت، درب خوابگاه آگهي كرد به يك فروشندة نيم وقت خانم نيازمنديم و... ، فردا صبح صدتا دختر مرتب مراجعه كردند.
تابلوی آرامش
یکی از تابلو ها منظره ای از دریاچه ای آرامبود. در آن نقاشی دریاچه مثل یک آینهبه نظر می رسید، چون کوههایی سر سبز ، سر به فلک کشیده و با ابهت اطراف دریاچه را احاطه کرده بودند. بالای دریاچه، آسمانی یکپارچه صاف . آبی به چشم می خورد که ابرهایی سفید در آن خودنمایی می کردند. هر کسی که به این نقاشی نگاه می کرد، آن را به عنوان بهترین تابلویی انتخاب می کرد که آرامش را به تصویر کشیده بود. در تابلوی دیگر نیز کوههایی به چشم می خوردند ولی صخره ای ، لخت و ناهموار بودند. در آسمان ابری و گرفته بالای کوهها، ابر هایی سیاه و باران زا به چشم می خوردند و قطرات باران و رگه های آذرخش در آن نمایان بودند. در دامنه کوه، چشمه ای جوشان نمایان بود. به همین دلیل آن تابلو اصلا آرامش را القا نمی کرد. ولی وقتی مرد ثروتمند با دقت به آن نگریست، پشت چشمه بوته ی کوچکی را دید که داخل سوراخی در یک سنگ رشد کرده بود. داخل آن بوته، پرنده ای آشیانه ساخته بود، همچنین کنار آبشار پرنده ای روی آشیانه اش در کمال آرامش نشسته بود.
فکر می کنید مرد ثروتمند کدام نقاشی را برگزید و به کدام نقاشی جایزه داد؟ بله، نقاشی دوم را انتخاب کرد. آیا می دانید چرا؟
او گفت:"آرامش به این معنا نیست که در مکانی عاری از سر و صدا، مشکل و سختی زندگی کنیم ؛ بلکه آرامش به این معناست که در بحبوحه همه اینها باشیم و قلبمان در آرامش باشد. معنای واقعی آرامش چنین است."
5 فصل کوتاه برای متحول شدن
هنگامی که در خیابانی قدم می زنم و گودالی در پیاده رو وجود دارد ، در آن می افتم. خیلی طول می کشد تا از آن بیرون بیایم. این تقصیر من است.
فصل دوم:
در همان خیابان قدم می زنم ، دوباره در همان گودال می افتم ، باز هم طول می کشد تا از آن بیرون بیایم. این دفعه تقصیر من نیست.
فصل سوم:
در همان خیابان قدم می زنم و دوباره در همان گودال می افتم. دیگر عادت کرده ام ، تقصیر من است. بلافاصله از گودال بیرون می آیم.
فصل چهارم:
در همان خیابان قدم می زنم. گودال را می بینم و با احتیاط از کنار آن رد می شوم.
فصل پنجم:
در یک خیابان دیگر قدم می زنم.

